خب حق داشتند این قدر خوشحال باشند ، من هم اگر جای آنها بودم بیشتر از اینها خوشحالی می کردم . شوخی که نیست . دو سال تمام است از موقعی که آمده اند کیهان ، هر کاری کرده اند نتوانسته بودند طرف را شکست بدهند . حتی دسته جمعی هم عُرضه این کار را نداشتند . یعنی اوایل، تمام سرویس شهرستانها یک طرف ، او هم یک طرف اما مگر می شد شکستش داد ! کار به جایی رسیده بود که کل تحریریه شده بودند یک طرف ، و او هم یک طرف اما باز هم نتوانسته بودند کاری از پیش ببرند.
این اواخر به جر زنی افتاده بودند . می گفتند این اصلاً درست نیست که شعرهایی بگویی که آخرش "ث" باشد تا ما را شکست بدهی ! این اصلاً جوانمردانه نیست ! من هم خیلی خنده ام می گرفت و می گفتم : بچه جون ! بازی یعنی همین . من باید کاری کنم که تو ببازی ، تو هم باید کاری کنی مرا شکست بدهی ؛ عرضه نداری چرا بهانه های بنی اسرائیلی می گیری ؟
ولی این دفعه ، مسئله فرق می کرد . فکر می کنم هر دو تاییشون آمده بودند مشهد که از امام رضا "ع" شکست مرا بگیرند ، خب امام رضا هم که مهربون ، هیچ کسی را دست خالی بر نمی گردونه . همین شد که در راه برگشت وقتی آخر شب توی هواپیما مشاعره را شروع کردیم و آن دو تا یک طرف و من یک طرف و تا بعد شام بازی را ادامه دادیم ، من بازی را باختم آن هم سر یک «نون» ِ بی قابلیت ! خداییش بعد از اینکه باختم هم هر چه فکر کردم یک نون ِ ناقابل گیرم نیامد که نیامد. این شد که اینها توی همون هواپیما شروع کردند به شادی و سرور و شلوغ بازی تا حدی که مسافرهای جلویی و کناری از این همه ذوق زدگی اینها تعجب کرده بودند .
گفتم : خدا وکیلی این بُرد این همه خوشحالی داشت ؟ روح الله گفت : فکر کن ایران ، تو بازی رسیدن به جام جهانی ، استرالیا را شکست داده باشد ! این خوشحالی ندارد ؟ دیدم بنده خدا راست می گوید . بیچاره چقدر خودش را دست کم گرفته باشد و مرا دست بالا که با بازی سرنوشت ساز ایران و استرالیا مقایسه اش بکند . خب ، اینکه از همه تعریفهایی که از تسلط من در مشاعره کرده بودند بهتر بود . این بود که این بُرد شیرین را به آنها تبریک گفتم .
اما خداییش ، هنوز هم فکر می کنم اینها فقط می توانستند با مدد گرفتن از امام رضا "ع" مرا شکست بدهند و بس ! شما باور نمی کنید؟
پ . ن : نمی خواهم بهانه بیاورم ، اما این روزها حواس درست حسابی ندارم ؛ سندش همین روزنوشت قبلی . سند دیگرش همان کامنتهایی که دوستان باب ! در زیر همان مطلب نوشته اند و موارد دیگر ِ حواس پرتی مرا یاد آور شده اند و خواسته اند به زعم خودشان آبرو ریزی کنند!
* این هم روایت روح الله از این سفر با عنوان « یک روز به یاد ماندنی » .




